عید آمد و عید آمد...
دو سه خاطره از اونور سال مونده که حیفم اومد ننویسم... اومدی پیشم می گی مامان هیولا کیه؟ من موندم که چی بگم می گم هیولا الکیه تو داستانها بچه ها رو می ترسونه...22اسفند برای دایی هادی رفتیم خواستگاری که اولش حسابی آبروداری کردی ولی آخرش همه چیزو خراب کردی... آخرین سه شنبه ی سال با مامان جون و خاله مریم رفتیم رستوران و تو یه خاطره ی قشنگ برات به یادگار موند با اون خانوم مهربون که بهت شکلات داد...
خب حالا سال یک هزار و سیصد و نود و سه هجریه شمسی... تولد عید شما مبارک...
ابوالفضل در انتظار تحویل سال در آخرین روز سال 92...

پسر عزیزم امسال سومین حضور سبز تو کنار سفره ی هفت سینمان بود... با تو بهار می شوم... بر من ببار تا که برویم بهاروار...





امسال خدا بهمون تو روز اول سال یه هدیه ی آسمونیه خیلی نازنازی داد، اونم ورود حورا، گل بهشتی بود که بی صبرانه برای اومدنش لحظه شماری می کردی، حورای عزیزم روز اول فروردین بدنیا اومد و قدم به روی چشمای عمه نداش گذاشت، خوش اومدی گلکم...

حورا هم مثل مامان ندا فروردینی شد... اومدی می گی مامان ندا برای حورا گوشواره بخرم؟ مامان یه فکر خیلی خوب کردم که براش گوشواره بخرم...
روز دوم فروردین هم تولد 33 سالگیه بابا محسن بود، که مبارکه همسر نازنین و مهربانم...
کلی برای بابا شعر تولد تولد تولدت مبارک و خوندی... پیراهن تن بابا هدیه ی من و ابوالفضل...

و چند تا عکس از عید دیدنیهای ابوالفضل...

پریماه و ابوالفضل

مهنا و ابوالفضل و حلما

ابوالفضل خونه ی خاله منا
دوستت دارم زندگیه من


عید آمد و عید آمد... 
